تبليغاتX
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ..

لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ..

غم جدایی

JPEG Image

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 20:12  توسط سمیرا   | 

JPEG Image

اونی که من نمی خواستمش ولی اون منو می خواست

بهم می گفت دوست دارم اما دوسم نداشت

اونی که اومد ادعای عاشقی کرد و پاشو گذاشت به زندگیم

حالا نه من می گم دوست دارم میگه برو بچسب به زندگیت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:36  توسط سمیرا   | 

و خداوند فرمود .......

در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .
 
او به من گفت :
 
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .
 
من نيز چنين كردم و
 
غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي !
 
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد
 
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
 
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!!
 
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟!
 
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
 
از او پرسيدم : خدايا ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
 
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
 
و خدا فرمود :
 
بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را
 
بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:23  توسط سمیرا   | 

پروردگارا .....


همچون هميشه لحظات تلخ تنهايي ام را با شيريني ياد تو بر وفق مراد ميسازم..

.
تويي كه توانم دادي كه از بودنم بهترين بهره را ببرم....


و به من آموختي كه مشكلات را بجان خود بخرم ......


ولي آيا اين من ...


در اين زندان بزرگ خويشتن توانسته است بهترين بهره بودن را از آن خود سازد؟؟ و در

 نبرد مشكلات به آسودگي تن نبازد؟؟؟ و همواره و همواره به عشق ابدي تو نازد؟؟؟


سخت است...... سخت....


بارالهي ... دنيا آلوده شده است ....


و ديگر "دوست داشتن" – " نيكي‌" – " مهر " – " محبت " ..... در جاي خود معني نمي

شوند
معبود من .....


دامني آلوده دارم ولي در عوض دريايي از التماس و تضرع قلبم را تسكين ميدهد ....


خدايا ..... " با تو بودن " پاك بودن است... مرا با خود همراه ساز ... و دمي از يادت دور

نساز...


خدايا ..... بخشنده اي و كريم .... مهرباني و رحيم ....


و من ! بنده رو سيه ات كه همواره بر درت ميكوبم تا از بند ماديات رهايم سازي و به اصل

خود برساني

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:42  توسط سمیرا   | 

دست خالی نمی مونی اگه.....

  همیشه پیش خودم میگم یه خدای خوبی دارم که می تونم تموم دردامو بهش
بگم،یه خدای خوبی که نمی ذاره هیچکس رازمو بفهمه و آبرومو نمی بره.
نمی دونی چه ذوقی داره وقتی شبا موقع خواب باهاش درد و دل میکنم یا
وقتی سحرا که هنوز هوا گرگ و میشه به عشق نماز پا می شم.نمی دونی چه
لذتی داره وقتی تو اوج تنهایی آروم آروم اسمشو تو دلم میگم و اشکام سرازیر
میشه.خودش می دونه که تو این دنیای به این بزرگی همه امیدم به خودشه،
خودش می دونه که تو این دنیا پشت و پناهم خودشه.
وقتی باهاش حرف می زنم صدام رو می شنوه و به حرفام گوش میده،هیچ وقت
ناامیدم نمی کنه،آخه می دونم دوسم داره.
هیچ وقت نشده منو یه جایی جا بذاره،حتی اگر شده آخرین ثانیه ها دستمو گرفته.
خوب میدونم چرا دلمو هیچ وقت نمیشکنه،آخه من سحرا واسه دل شکسته ها
دعا میکنم،واسه مریضا،گرفتارا،خلاصه واسه همه آدم ها دعا می کنم.
چه خوب می شد اگه آدم ها واسه همدیگه دعا می کردند ،آره واسه عاقبت خیری
 
هم دعا می کردن.شک نکن همسفر مطمئن باش تو این سفر دست خالی نمی مونی
دعای ما مستجاب میشه آخه خودش گفته دعای دل شکسته رد نمیشه.
فقط یه دل پاک ،یه صبر،یه توکل و ایمان قوی می خواد.
می خوام خدا رو قسم بدم ،قسم به خودش که نگاه به دل شکسته ها بیندازه و
دلشونو شاد کنه.
می خوام خدا رو قسم بدم به مهربونی خودش ههمه مریضامونو شفا بده.
می خوام خدا رو قسم بدم به بزرگی و یگانگی خودش ،گناهامونو ببخشه.
نمی دونی چه آرامشی داره وقتی به درگاهش با خلوص نیت دعا میکنی.
نمی دونم که تو همسفرم میشی یا نه اما بیا امشب واسه همه دعا کنیم.
بیا هر شب بعد از دعای خیر واسه آدما به توکل خودش بخوابیم و به امید
خودش در انتظار موفقیت باشیم.
بیا ای همسفر.......منو تنها نذار
بیا با من...............
بیا با من...............
دست خالی نمی مونی........

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:39  توسط سمیرا   | 

اه، نيستش انگار غيبش زده هر چي مي گردم پيداش نمي كنم! لعنتي!،يعني كجا مي تونه باشه؟

 

آهان پيداش كردم،اينجاست .امروز كلي دنبالش گشتم بالاخره پيداش كردم ،پاكن رو مي

 

گم،ميپرسي واسه چي مي خوام!تعجب نكن

 

 مي خوام اين صفحه از قلبموكه يه اسم روش نوشته بودم ، پاك كنم  

 

قبلنا كه داشتم اين اسمو مي نوشتم عمداً پاكن رو دور انداختم كه هيچ وقت دسم بهش نرسه ولي

 

امروز آره، امروز، كلي گشتم تا پيداش كردم جالبه نه!راستي چرا؟چرا يه روزي من اصلاً نمي

 

 خواستم پاكن داشته باشم ولي حالا ...نمي دونم بي خيال من يه كار مهم تر دارم..........

 

اه اين كه پاك نمي شه چيكار كنم خدايا،ولي عيب نداره بايد پاكش كنم آره من بايد پاكش كنم

 

پاك مي كنم

 

پاك مي كنم

 

انگار يه خورده كم رنگ شدولي پاك نمي شه جاش انگاري باقي مونده، خسته شدم ،مي دوني

 

چيه بايد اين صفحه را پاره كنم بايد پاره ش كنم مثل اينكه حسابي كثيف شده ديگه نمي شه چيزي

 

روش نوشت مي دوني با چي كثيف شده با گريه،با اشك چشماي كه وقت تنهاي به اين اسم و

 

خاطراتش نيگاه مي كرد آره خيلي چروكيده و خراب شده ،پارش مي كنم و ميندازمش دور

 

اي بابا مثل اينكه فقط يه برگ از دفتر قلبم مونده ،اين اسمو مي خوام با يه خط قشنگ بنويسم كه

 

ديگه نشه پاكش كرد

 

اصلاً مي دوني چيكار مي كنم كه نه پاكش كرد و نه پاره اش

 

اين صفحه رو ميدم به صاحب اسم اينجوري بهتره ،ميدم كه اگه خواست پاك يا پاره اش كنه

 

اخه من ديگه نه پاكني دارم و نه ..............

سمیرا

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 19:37  توسط سمیرا   | 

آری ...با نگاه شروع شد.....و با نگاه ادامه یافت.....اما ، اما آیا با نگاه...؟
 
نه ، نه ، من این را نمی خواهم.
 
روزها و شب های زیبایی بود .
 
روزها من بودم و سایه و... شب ها من بودم و مهتاب و...
 
هر دم یک نگاه... و هر ساعت منتظر آن دم... و هر شب منتظر آن دم...
 
و دیگر هیچ ...
 
نگاه های ممتد مانند ستاره های دنباله دار... شاید آغاز فصل آشنایی!!!
 
مات و مبهوت...سرگشته وحیران...
 
و همراهی لبخندهای زیبا با نگاه های مهربان .
 
ساده بگویم : من،من نمی دانم چگونه بگویم که می خواهمش؟
 
و باز هم نمی دانم که من آیا می توانم
 
خود را به داستان خنده های زیبا برسانم؟
 
و آخر هم نمی دانم که چگونه نگاه های سرد خود را
 
با نگاه های گرمش همراه سازم؟
 
و اما...انتظارعبور او از فرش چشمان من مرا امیدوار به شبی زیبا می کرد .
 
گذشت و گذشت و گذشت.
 
روزها منتظر شب و او می ماندم .
 
کم کم باور کرده بودم که روزی به سرزمین مهربانی خواهم رسید.
 
آری، او بهانهً خوبی بود . بهونه ای برای دوستی من با خدا...
 
آه ، خسته شده بودم . و منتظر گفتن گفته ای که از گفتنش می ترسیدم.
 
اما ، من عاقبت گفتم.
 
خدا می داند که زیباترین سلام دنیا را من آن شب گفتم .
 
اما نمی دانستم جواب مرا به کدامین صورت خواهد داد؟
 
آیا خشم ، آیا نفرت ، آیا هم نفرت ، هم خشم؟
 
چه زیبا بود... سلام را علیک گفت.
 
پاهایم سست شده بود . دیگر نمی توانستم بایستم .
 
اجازه گرفتم و گفتم که ... گفتم که ... من ، من ، تو را ، تو را می خواهم.
 
او می دانست که خواستنش دوای درد من است .
 
_ و من هم می دانستم خواستنم مرهمی بر درد دل اوست._
 
نیمکت زرد تنهایی من ، ما را به میهمانی خود دعوت می کرد
 
و ما هم او را به هم نشینی و هم صحبتی.
 
اما... سکوت بیداد می کرد. صدایی شنیده نمی شد ،
 
حتی زوزهً باد خشمگین هم ... !
 
میهمانی عجیبی بود . من لبریز از خواستنش بودم .
 
نمی دانستم حرفهایم را چگونه آغاز کنم؟
 
شاید حرف هایم خوب نباشد. عاقبت گفتم بسم اللّه و دل به دریا زدم و ...
 
چه قدر حرف می زنم . هیچ کس نیست مرا بگیرد ؟
 
خودمونی بگم : جو مرا گرفته بود .
 
دیگر نگفتم و او گفت . و باز هم گفت...
 
حال بیش از روزهای قبل هم دیگر را باور کرده بودیم .
 
آیا من و خنده با هم آشناتر خواهیم شد؟ و آیا من را می پذیرد ؟
 
یک روز ... دو روز ... شاید فکر کردن ؟
 
نمی دانم . شاید فکر کردن بهانه ای بیش نبود؟ نمی دانم!
 
اما ، اما او قبول کرد ...آری، او دعوت مرا اجابت کرد ...
 
شاد بودم ، خوشحال تر از پرنده ها .
 
با تمام وجود منتظر روزهای و شب های با تو بودن بودم .
 
حال ، چند صباحی می گذرد از آن ایام .
 
اما من ... باز هم حیران تر از آن روزها هستم.
 
آری ، روزهای خوبی بود . ایا قصه خنده های زیبا مرا پذیرفته است .
 
و لیلای عشق مرا مجنون خود کرده است ؟
 
ای خدای من آیا این داستان حقیقت دارد ؟
 
و اما امروز می گویم : تو را من دوست می دارم .
 
من و... دوست بودیم و همدیگر را دوست داشتیم
 
و امروز دوست هستیم و یکدیگر را بیشتر دوست داریم .
 
آری، من و مهربانم عاشق شده ایم . اما ، نه می داند
 
و نه می دانم فرجام این عشق چیست ؟
 
من امید دارم به فردایی بهتر با او ...
 
و هراسانم از روزی که او کنار من باشد !
 
شب و روز از پی هم می گذرند ...من او را در کنار خود دارم
 
و بیش از هر چیز دیگری او را می خواهم
 
ولی می گویم : کاش آن روز هرگز نیاید که آن روز
 
تو ، ای دوست من دوست نداشته باشی که من باشم .
 
کاش پایان قصه من و تو را می دانستم .
 
کاش ، کاش آخر قصه ما مثل آخر داستان شیرین و فرهاد نباشد.
 
اما تو ...
 
تو این را بدان : اگر روزی تورا نداشته باشم ،
 
آن روز از عشق تو ، من می میرم .
 
کاش هر روز من دیروز می شد . دیروزی که
 
می دانستم تو در کنار من هستی ... و ما در کنار هم .
 
و باز هم می گویم و با تمام وجود فریاد می زنم :
 
من امروز تو را برای تو دوست دارم
 
و من تو را اینک بیش از پیش می خواهم .
 
حرف آخرم را به تو بگویم : من تو را دوست دارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 11:46  توسط سمیرا   | 

JPEG Image
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 11:8  توسط سمیرا   | 

JPEG Image
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 11:6  توسط سمیرا   | 

JPEG Image
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 11:6  توسط سمیرا   |