|
غوغاي درون از دلنوشته هام
| ||
|
شاید این آخرین مطلبم باشه . دیگه نمیخوام مطلبی بنویسم . وقتی ...... هیچی ٬مهم نیست . در قسمت ادامه مطلب مینویسم . برچسبها: بد كردي با قلبم ادامه مطلب [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 9:2 ] [ مهرو ]
بعضی موقع ها دوست داری حرفای دلت رو جز خودت و خدا کسی ندونه . من از گفتن خیری ندیدم شاید از نگفتن خیر ببینم .ادامه مطلب رو برای دل خودم نوشتم و درد و دلم با خداست . ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 9:59 ] [ مهرو ]
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 8:56 ] [ مهرو ]
عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است عشق جارزدن وکنارکشیدن نیست بلکه صبرکردن وادامه دادن است
من دوست دارم . باورم کن .میخوام با تو جون بگیرم . بهم بال پرواز بده . بذار عاشقانه پر بکشم به دنیای عشق تو . محمد م باورم کن ٬ باورم کن ٬ باورم کن . [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 12:3 ] [ مهرو ]
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم، واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 10:40 ] [ مهرو ]
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 14:29 ] [ مهرو ]
من و تو در کنار هم ، تو در آغوش منی و من غرق در احساساتم سکوت سهم این لحظه عاشقانه ، در قلبم فریاد میزنم عشق من دوستت دارم صادقانه هنوز چشمانم خیره به چشمان تو است دیدن چشمهای زیبایت آرامش من در این لحظه ی عاشقانه است دستانت را میفشارم تو مرا میبوسی و من تو را در آغوش خودم میفشارم گرمای آغوش تو ، سر میگذارم بر روی شانه های تو سکوت را با صدای ترانه اشکهایم میشکنم تو گوش میکنی و با من همترانه میشوی تو اشکهای مرا پاک میکنی و من اشکهای تو را میبوسم گونه ی مهربان تو را نمیخواهم این لحظه بگذرد ای خدا کاش میشد در کنار هم باشیم ، تا آخر دنیا پس مطمئن باش لحظه ای نیز نمیتوانم بی تو باشم من عاشق توام نمیتوانم لحظه ای جدا از تو باشم میفشاریم دستانمان را در دستان هم آرام میگریم در آغوش هم.
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 13:27 ] [ مهرو ]
می نویسم از قلب مهربانت از ان احساس پاکت
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 12:54 ] [ مهرو ]
خدايا منم بندتم ،مگه نه ؟ چرا اميدوارم نميكني ؟ من نا شكر نيستم ٬ باور كن نيستم .
خدايا ميدوني محمدم رو دوست دارم ٬ ميدوني ميخوامش . خودت همه اين حرفارو خوب ميدوني. آخه من شبها جز با تو ديگه با كس ديگه اي درد و دل نميكنم . جز تو كسي اشكامو نميبينه . خودت از همه حرفاي دل من خبر داري . ميدوني تپش قلبم براي عشق و علاقه به محمدم هست . پس خودت هم خوب ميدوني من بدون محمدم مرده ام ٬ مرده . بذار جون بگيرم ٬ نا اميدم نكن اي خدا .
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 10:30 ] [ مهرو ]
گویم دوستت دارم شاید تصور کنی تنها چند واژه ساده را در کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام. اما.............. این تنها یک جمله نیست، دنیای لبریز از رویاهای سبز وسرخ. همین جمله ی کوتاه. آری................. همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا. دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست
[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 13:56 ] [ مهرو ]
دو روز ديگه تا پايان سال نمونده . خدارو شكر كه به خوبي هم امسال گذشت . بهترين اتفاق امسال آشنايي با محمدم بود . امروز محمد رو ديدم .قرار بود ديشب كادويي رو به مامانش بده و صبحي به من خبر بده . وقتي ديدمش ، بهم گفت كادويي رو دادم ولي خواستيم بريم بهت ميگم . بازم مثل هميشه بوسيد م ، بغلم كرد ، آروم نوازشم كرد . حس عجيبي دارم . با ديدن محمد فقط اشكه كه تو چشمام مياد . به خدا خيلي دوسش دارم . ديگه جونم به جونش وابسته است . نه تنها جونم كه روحم داشتنش رو فرياد ميزنه . وقتي به چشماش خيره ميشم ، صداقت ، پاكي و معصوميتي تو چشماش هست كه ديگه نميتونم به چشماش بوسه نزنم . گفت كادويي رو به مامانش داده ، گفته از طرف من هست . اما گفت : وقتي برگشتم تو اتاق ، داشته گريه ميكرده . همين ي كلمه چنان قلبم رو به درد آورد كه دلم ميخواست همونجا خودمو تو بغلش رها كنم ، تا اونجا كه ميتونم زار بزنم . محمدم فكر اينكه سال تحويل ، بدون بودن در كنارت ، واي خدا دارم آتيش ميگيرم . راستش خيلي نگرانشم . چند روز پيش حالش بد شد . خيلي ضعيف شده . كارش هم كه ديگه بدتر . جون خودمو قسمش دادم كه حتماً ي دكتر بره . محمدم نگرانتم ،اينو درك كن . محمدم انشالله سال خوبي در پيش رو داشته باشي .قربونت برم سر سفره هفت سين خيلي براي خودمون دعا كن . مهرو بي محمدش هيچه ، مرده هست . جون و عمر و نفسم تويي . انشالله سال ديگه منو تو هم بتونيم در كنار هم باشيم براي هميشه . عاشقتم عشق من . ميبوسمت عاشقانه ،نازنينم . كاش زودتر اين چند روز بگذره تا دوباره همديگرو ببينيم . زبانم از بيان اين عشق قاصره . پس به زبان ساده ميگم : دوسسستتتتتتتتتتتتت دااااااااااااااااااااااااررررررررررررررممممممممممم
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 11:52 ] [ مهرو ]
بعد از یک هفته دیروز محمدم رو دیدم . خیلی دلم براش تنگ شده بود . تا دیدمش دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم ٬خجالت رو کنار گذاشتم ٬ دستش رو گرفتم .بغلش کردم و محکم بوسیدمش. از چهرش معلوم بود که خیلی خسته هست . فقط به خاطر دیدن من مرخصی گرفته بود . سعی کردم با زیاد حرف زدنم اذیش نکنم . روی پاش نشستم و دستامو دور گردنش حلقه کردم . محمد هم صورتم رو محکم میبوسید . آرامش عجیبی داشتم . اصلاْ دلم نمیخواست که این آرامش موقتی باشه . ضربان قلبم به حدی آروم بود که حتی حسش نمیکردم . به چشمای محمدم خیره شده بودم . خیلی حرفا برای گفتن داشتم ولی میدونستم اگه حرفی بزنم اشکم جاری میشه . محمد به چشمام خیره شد ٬ بهم گفت :چی میخوای بگی؟ دلم میخواست همه حرفامو بهش بگم . اما فقط گفتم هیچی . با اینکه حرف نزدم ولی اشک توی چشمام حلقه زده بود . محمدم فهمید . بهم گفت : نمیخوام چشماتو خیس ببینم . اما من دیگه طاقت نیاوردم ٬ محکم بغلش کردم و اشک ریختم . بهش گفتم : محمد من بدون تو سال تحویل ٬ کنار سفره هفت سین چیکار کنم ؟ همین یک کلمه تمام بغضمو تبدیل به گریه کرد . سرمو که از روی شونش برداشتم ٬ جای قطره های اشکم روی لباسش بود . هدیه مامانشم بهش دادم . خیلی دلم میخواست که به مامانش بگه اون هدیه از طرف دختره کوچیکشونه . اما بهش گفتم : هرجور خودت صلاح میدونی ٬ ولی اگه به مامانت گفتی ٬ هیچ كس در هیچ زمانی نباید متوجه این موضوع بشه . دیشب به محمد اس دادم . براش نوشتم زمانی که کادویی رو به مامانت دادی از طرف من صورت و دستاشون رو ببوس . اگه گفتی : از طرف مهرو هست ٬ بگو: خیلی دوستشون دارم . مثل مامان خودم برام عزیز هستن . خدایا توکل منو محمدم به خودته . نا امیدمون نکن . حالا که دیگه ذره ذره وجودم به وجودش بسته شده ٬ حالا که روحم با روحش یکی شده ٬ نذار در آرزو ی داشتنش بمونم . وجودش رو ٬ آغوشش رو ٬ بوسه هاش رو و ... نصیبم کن . بذار تا بتونم همسر ٬ همراه و شریک زندگیش بشم . خدایا کمکون کن . محمدم زندگیم برای تو . عاشقتم تا آخر دنیا . تنها دلیل زنده بودنم تویی .
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 8:58 ] [ مهرو ]
آغوش تو گناه نيست..... من در آغوش تو آرامش يافته ام كه هيچ گناهي با آرامش مانوس نيست من در آغوش تو امنيت را احساس كرده ام كه در هيچ گناهي امنيت محسوس نيست من در آغوش تو تمام زيبايي را لمس كرده ام كه در هيچ گناهي زيبايي ملموس نيست پس امانم بده كه تا ابد در دل این زیبایی آرامش يابم
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 10:7 ] [ مهرو ]
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 9:33 ] [ مهرو ]
به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو میاندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 9:27 ] [ مهرو ]
دیروز هیچی ننوشتم . آخه خیلی فکرم مشغول بود .تمرکزی برای نوشتن نداشتم .
برای مامان محمدم ی کادویی کوچیک و ناقابل گرفتم . نگرانم که نکنه سلیقه منو دوست نداشته باشه . تولد مامامنش فروردین ماهه . شاید این کمترین کاری هست که میتونم انجام بدم . مامانش رو خیلی دوست دارم . اون طفلی به خاطر منو محمد خیلی اذیت شده . دلم میخواست خودم میتونستم کادویی رو به مامانش بدم ٬ تولدش رو تبریک بگم . انشالله اون روز هم میرسه . من امیدم به خداست . اگه اون بخواد ٬همه چی درست میشه . الهی بگردم ٬ محمدم این چند روز آخر سال کارش خیلی زیاد شده . دلم براش ی ذره شده .برای آغوشش ٬ صحبتهامون ٬ شوخی و اذیت کردنامون.در کنار محمد خیلی آرومم ٬ وقتی خودمو تو آغوشش رها میکنم آرامش و امنیتی دارم که این احساس رو فقط در کنار خونوادم تجربه کردم . اما این حس خیلی قویتره . اونقدر که خلا این آرامش رو وقتی که در کنارش نیستم حس میکنم . ولی به خاطر کارش ٬ خیلی برای دیدنش پافشاری نمیکنم . نمیخوام اذیت بشه . میدونم که اونم دلش برای من تنگ شده . انشالله که دو ٬سه روز آینده میبینمش . باید کادویی مامانش رو به محمد بدم . هوای بهاری خیلی سرحالم کرده . سعی میکنم خیلی غصه نخورم . ماهم خدایی داریم ٬ غصه برای چی؟ امشب هم چهارشنبه سوریه . با خونوادم میرم جشن چهارشنبه سوری . دوست دارم از روی آتیش که میپرم ٬ تمام زردیم رو به آتیش بدم و سرخیش رو بگیرم . کاش میشد امشب در کنار محمدم بودم . در کنار هم ٬ دست تو دست هم ٬ از روی شعله های آتش میپریدیم . انشالله سال دیگه ٬ امیدوارم . نا امید نمیشم . خیلی دوست دارم نازنینم . میبوسمت . بدون هرجا که باشی قلب من هم با توست .
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 9:11 ] [ مهرو ]
دیروز هیچی ننوشتم . اصلاْ نمی تونستم . نمیدونم چم شده . حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم . واقعاْ این چند روز حالم خوب نیست . دلم بدجوری گرفته . به آغوش محمدم ٬ به نوازشش ٬ به بوسه هاش نیاز دارم . به گرمی دستاش محتاجم . خدایا بذار باهاش بمونم . من بدون محمدم مرده ام ٬ مرده . تصور یک لحظه بدون محمد نفس کشیدن ٬ کابوسه . هوای بهاری رو خیلی حس نمیکنم . شادی بهار هم منو اونجور که باید شاد نمیکنه . چون محمدم رو کم دارم . سال رو نو میکنم ولی بدون اینکه در کنار محمدم باشم . خدایا خودت کمکون کن تا انشالله سال دیگه در کنار محمدم باشم ٬ برای همیشه . خیلی دوست دارم نازنینم . میبوسمت . بند بند وجودم بهت بسته شده . [ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 9:19 ] [ مهرو ]
ديروز محمدم رو ديدم . خدايا دلم براش ي ذره شده بود . خيلي خسته بود ، خيلي . تو چشماش ميشد خستگي رو ديد . دلم خيلي سوخت . مثل هميشه بغلم كرد و صورتم رو بوسيد . خيلي باهم حرف زديم . در كنارش هميشه آرومم . تمام ناراحتيام و خستگي هام فراموشم ميشه . ازم ي سوال پرسيد . منم صادقانه ج دادم ،گفتم نميدونم . خودش ج سوالو داد . محمدم چرا فكر كردي اگر اون مسئله رو بدونم نظرم عوض ميشه . نه گلم ، گفتم كه هستم تا آخرش .تنهات نميذارم . ديروز عصر كه برگشتم خونه ، تمام فكرم پيش محمد بود . محمدم تو به فكر خودت نيستي . من ميبينم ، اما جز غصه خوردن كاري نميتونم بكنم . بايد منو ببخشي كه آرامش زندگيت رو گرفتم . اين خودخواهي اما من تو رو فقط براي خودم ميخوام . ديشب ي موضوعي رو شنيدم . خيلي بهمم ريخت . دلم ميخواست داد بزنم . رفتم حموم ، زير دوش آب ، فقط اشك ميريختم ، با صداي خفه داد ميزدم . خدا خدا ميكردم . به خدا گفتم : صدامونو ميشنوي ، اشكامونو ميبيني ، پس چرا تو كارمون گشايشي نميكني ؟ تو كه ميدوني من بدون محمد نميتونم پس چرا حالا ....؟ خدايا به درگاهت التماس ميكنم نا اميدم نكن . بذار منم طعم بودن در كنار عشقم رو بچشم . نذار فقط تو رويا در كنارش باشم ، بذار واقعيت هم اينو بخواد . ديگه طاقت دوري رو ندارم . بوسه و آغوش محمدم روميخوام ، به گرما و عطر تنش محتاجم . محمدم خيلي دوست دارم . به تو که می انـــــــدیشم
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 10:13 ] [ مهرو ]
محمدم دیروز از اینکه اونجوری ج پیام رو دادی ٬ ناراحت شدم . آخه من فقط ی سوال کردم . شاید فکر میکنی با اس دادن هام میخوام کنترلت کنم ولی اشتباه میکنی . تمام دلسوزی هام ٬ نگرانیهام ٬ دل مشغولیام برای تو ٬ همه همه از سر عشق و محبتم نسبت بهت هست ٬ نه هیچ چیز دیگه . محمدم من بهت نیاز دارم . اما اینو موضوع رو خیلی زمان ها متوجه نمیشی . اگر بهت اس میدم ٬ بدون اون لحظه اوج نیازم به توست که تنها جواب دادن تو به پیامم هست که میتونه من رو آروم کنه . اینکه بدونم برات مهم هستم . اینکه این حس رو داشته باشم که تو هم به من تو اون لحظه فکر میکنی. محمد پس اوج عشق ورزی تو چه زمانیه ؟ اینقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونم کدوم رو بگم . اما بدشانسی اینه که یادم میره . محمدم باهام حرف بزن . فکر نکن اگه بهم بگی ٬ ضعیف هستی ٬نه . اگه من نتونم کمکت کنم ٬ پس به چه درد میخورم . اگه میگن شریک زندگی یعنی شریک در شادی و غم و ناراحتی و مشکلات همدیگه . بذار شریکت باشم ٬ مرهم دردت باشم ٬ سنگ صبورت باشم . نمیخوام ازت دور بشم . یا فکر کنم احساست بهم کم شده . میخوام تو آغوشم بگیرمت تا با نوازشهام غصه هات رو از یادت بره . بذار بمونم حتی اگر خم بشم . من از هیچی هراس ندارم . دیوونه دوست دارم ٬ بفهم . محمدم بذار حرف دلتو بدونم . محمد دلم نميخواد تو تنها غصه بخوري . اينكه بخواي من شاد باشم ولي تو سختي هارو تحمل كني . نه محمد اين انصاف نيست . من دلم میخواد كنار تو باشم نه در مقابلت . دلم ميخواد تنها جايي كه تو آرامش ميگيري آغوش من باشه .نوازش هاي من ، بوسه هاي من . اين خواسته ي كمي هست . پس ازم دريغ نكن .
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 10:38 ] [ مهرو ]
ديروز با محمدم تلفني صحبت كردم . الهي بگردم ، خستگي توي صداش موج ميزد . هنوز سر كار بود . آخه آخر ساله و كارش زياد . قرار بود همديگرو ببينيم ولي قسمت نبود . با اينكه دلم براي ديدنش پر ميزد، بهش گفتم : اشكال نداره ، راحت به كارت برس . گفتم : مواظب خودت باش . ديروز عصر ساعت چهارونيم به گوشيم زنگيده بود ولي من متوجه نشدم .ساعت پنج و ربع كه شمارشو روي صفحه گوشي ديدم ، خيلي غصم شد . كاش بيرون از خونه بودم ، ميتونستم ج بدم . بهش اس دادم و معذرت خواهي كردم . ساعت سه و بيست دقيقه بامداد بهش اس دادم ، ي متن عاشقانه . فكر كنم صبحي اس رو ديده . بازم ديشب بي خوابي زده بود به سرم . هواي محمدم رو داشتم . دلتنگ عطر تنش بودم . كاش كنارم بود . محمدم ميدونم كه غصه داري . نگران آينده اي كه آيا چه اتفاقي بيفته ؟ قربونت برم ، غصه ي هيچي رو نخور . خدا خودش كمكمون ميكنه. اينو مطمئنم .دلم روشنه . بدون من تا آخرش باهاتم . هميشه و هر جا من در كنارتم . قربونت برم اگه تو غصه بخوري و نگران باشي ، من ميميرم . محمدم شاد باش تا منم شاد باشم . دوست دارم عشق من . بدون همه ي زندگيه مهرو در يك كلمه خلاصه شده : " محمد " [ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 12:10 ] [ مهرو ]
محمدم این روزها خیلی دلتنگتم ٬ خیلی .
خدایا میترسم از اینکه یک لحظه بی محمد باشم . حالا که دیگه بند بند وجودم به عشقش بسته شده ٬ حالا که بهونه زندگیم شده ٬ حالا که با عشقش روزهامو میگذرونم و در رویا لحظه های در کنار بودنش رو تجسم میکنم ٬ تصور یک لحظه نبودن و نداشتنش منو آتیش میزنه . محمدم اگر تا قبلاْ به عشقم و دوست داشتنم نسبت بهت شک داشتم ٬ اما الان دیگه نه . اگر گریه های شبانه ٬ دلتنگی در تک تک دقایق زندگیم ٬ غمو غصه دور بودن از تو ٬ و ..... اسمش عشق نيست ، پس چيه ؟ آرزوم در كنار تو بودن تا هميشه هست . خدايا حالا كه روح و جسمم با عشقش عجين شده ، ازت التماس ميكنم وجودشم نصيبم كن .
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 10:39 ] [ مهرو ]
دلم برای محمدم خیلی تنگه ٬ خیلی .
چقدر سخته یک نفر رو دوست داشته باشی ولی نتونی تک تک دقایق زندگیت رو در کنارش باشی . خدایا به درگاهت التماس میکم که کمکون کنی . خدایا نا امیدم نکن . توکلم رو از دست ندادم ٬ هنوزم دلم روشنه . دلم برای آغوش گرم محمدم پر میزنه . خدایا محمدم رو از من نگیر . حالا که عشقش رو نصیبم کردی ٬ نذار تو آرزوی بودن در کنارش بسوزم . محمدم دوست دارم . میبوسمت نازنینم . از من نگذر ٬ نمیتونم چون وابستست به تو جونم محتاجم به نفسهات و آخه دور از دستات تو زندونم.
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 10:42 ] [ مهرو ]
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ... منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشینم سر رو شانه هایت بگذارم ... از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ریزم ... منتظر لحظه ای هستم ... لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پیوند ... که تو را در اغوش گیرم ... بوسه ای از سر عشق تقدیم تو کنم ... و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هدیه کنم ... اری من منتظرم ... منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگویم هستی ام ... هم نفسم ... مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ... و عشقم و وجودم را به تو تقدیم میکنم ... اری من عاشق توام ... و عاشقانه تو را می پرستم . [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 11:35 ] [ مهرو ]
بعد از یک هفته محمدم رو دیدم . خدایا چقدر دلم براش تنگ شده بود . دلم میخواست بپرم تو بغلش و تمام صورتش رو غرق بوسه کنم .
اما خجالت کشیدم . ولی محمد تا منو دید محکم بغلم کرد . بوسه های محکمی روی صورتم نشوند . بعد از یک هفت دوری ٬ دیدارمون خیلی برام شیرین بود . راستش خیلی سعی کردم جلوی محمد گریه نکنم . اما به خدا نشد . محکم بغلش کردم ٬ تمام غصه ها و دلتنگی هام اشک چشم شد و جاری روی صورتم . وقتی با دستش صورتم رو بالا گرفت دید دارم گریه میکنم . بهم گفت چرا گریه میکنی ؟ گفت : میدونم دلتنگم شدی ٬ میدونم دوستم داری ٬ اگه اذیتت کردم ببخش . ولی محمدم تو هیچوقت منو اذیت نکردی . اون لحظه دلم میخواست بهت بگم که چقدر از اینکه از دستت بدم ترس دارم . میخواستم بگم محمد تنهام نذار . بگم پس کی این دوری تموم میشه ؟ بهت بگم بدون تو دیگه نمیتونم ٬ میترسم یکی تورو ازمن بگیره . دلشوره اینکه چه اتفاقی ممکنه برای ما در پیش باشه ؟ اون لحظه تنها آغوش گرم و پر از مهر و عشقش منو تسکین میداد . دوست نداشتم یک لحظه هم رهاش کنم . اما باید از هم خداحافظی میکردیم . دوباره تمام غصه ها تو دلم جمع شد . هردفعه باید طعم شیرین دیدارمون با طعم تلخ خداحافظی تموم بشه . وقتی از محمد جدا شدم ُتوی خیابون قدم زدم ولی تمام فکرم پیش محمد بود . اصلاْ نفهمیدم چه طور رسیدم در خونه . در هوای بهاری با یاد عشقت قدم زدن . خدایا این پسر رو از من نگير . محمدم خيلي دوستت دارم . بدون تو تمام زندگي مني .
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 9:1 ] [ مهرو ]
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 10:38 ] [ مهرو ]
خیلی حالم خوب نیست . داغونم .
دیروز منتظر بودم تا محمدم بهم اس بده که داره راه میافته . اما هیچ خبری نشد .اینقدر نگران بودم که خدا میدونه .داشتم میمردم از دلشوره . شاید نزدیک به ده پیام بهش دادم تا ظهر بهم ج داد . اونم فقط دو کلمه : سلام ٬ خوبی؟ یکم دلم آروم گرفت . عصر دوباره بهش اس دادم . بهش گفتم نکنه نمیخوای امروز بیای ؟ توروخدا٬ این دوری دیگه بسه. براش نوشتم : محمد نکنه این دوری چند روزه احساستو نسبت به من کم رنگ تر کرده ؟ داشتم اشک میریختم . به خدا داشتم دیوونه میشدم . ج نمیداد . اینقدر التماسش کردم ٬ قسمش دادم تا فقط ی صفحه خالی بهم اس داد . میدونست من نگرانشم ولی چرا ج نمیداد ٬ نمیدونم. تا شب منتظر موندم . وای خدا ٬ چه حال بدی . دلهره ٬ اضطراب ٬ دلشوره . داشتم خفه میشدم . بغض کرده بودم ٬ اما نمیتونستم گریه کنم . بازم بهش اس دادم نه یکی ٬ نه دوتا٬ سه تا اس دادم .دیگه میخواستم به یکی از آشناهاش اس بدم ٬ تا ببینم از محمد خبر داره یا نه . برام اون لحظه هیچی به اندازه سالم بودن محمد ارزش نداشت . فقط بدونم سالمه ٬ برای من کافیه . اون لحظه فقط ذکر میگفتم و خدا خدا میکردم . اتاق رو قدم میزدم . از درون داشتم آب میشدم . تا اینکه ج داد . فقط نوشته بود:( سلام ٬ من کرمان هستم .) همین ؟ یعنی محمد از پیام های من متوجه نشده بود که چقدر نگرانشم .؟ از خوشحالی اشک میریختم . خدارو شکر کردم . براش نوشتم : محمد نمیبخشمت . دیشب اصلاْ حالم خوب نبود . تا صبح نتونستم بخوابم . سرمو کرده بودم زیر پتو ٬ اشک میریختم . دلم محمدرو میخواست تا سرمو بچسبونم به سینش و زار زار گریه کنم . از دلتنگیهام ٬ از دلواپسی ها ٬ از نگرانیهام . خدایا تصور یک لحظه بدون محمد بودن برای من مثل مرگه ٬ مرگ . دیشب به خدا التماس کردم تا خودش گشایشی در کار ما قرار بده . توبه کردم به درگاهش به خاطر همه ی اشتباهات و گناهانی که انجام دادم . میدونم به خاطر غفلتهایی که کردم حاجتهام دیرتر برآورده میشه . اما خدایا به درگاهت التماس میکنم ٬ محمد رو ازم نگیر . الان منتظر اینم که محمد بهم پیام بده یا زنگ بزنه . اما هنوز هیچ خبری نیست . نکنه محمد احساسش نسبت به من سردتر شده ؟نمیدونم ٬ دارم هذیون میگم .گفتم که حالم خوب نیست . دلم میخواست با محمد درد و دل میکردم از غصه ها و ناراحتیام میگفتم ولی نه .اون طفلی به اندازه کافی نگرانی داره ٬ من نباید با حرفام اذیتش کنم . خدایا به خودت توکل کردم ٬ خودت کمکون کن . خدایا ناامید نمیشم . تمام امیدم به خودته خداجونم . محمدم خیلی دوست دارم . مواظب خودت باش . به دست خدا میسپارمت . [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 9:45 ] [ مهرو ]
خدایا خیلی داغونم . دیروز مطلبی رو شنیدم که خیلی بهمم ریخت .
به خدا خورد شدم . دارم حس میکنم مایع عذاب برای همه هستم . وقتی متوجه میشم ی نفر خیلی دوستم داره به حدی که حتی گاهی باعث تر شدن چشماش شدم ُ واون نفر یک مادر باشه . وای خدا خیلی داغونم کرد . دیروز عصر دلم میخواست تا اونجا که میتونم برم از این شهر دور بشم . يا حتي ي جايي ميرفتم كه با تمام وجود اين غصه رو فرياد بزنم ولي نشد . محمد تو چرا به من نگفتي ٬ چرا ؟ هميشه بايد ديرتر از همه متوجه بشم و اين يعني اوج شكستن . محمدم ديروز عصر اشك ريختم به خاطر نبود تو ٬به خاطر دلتنگيم و ديشب به خاطر رنجوندن دل مامان تو اشك ريختم . محمدم ديشب بهت اس دادم ولي ج ندادي . جونمو قسمت دادم به مامانت حرفامو بگي و ازش حلاليت بخواي . اي خدا قسمت ميدم به حرمت اشكاي يك مادر٬ خودت حاجت منو محمد رو برآورده كن . نميدونم اما دلم خيلي روشنه ٬ خيلي. صداي اذان،واي خدا چه آرامشي. انشالله كه حاجت همه برآورده بشه . فردا جمعه هست ٬بالاخره اين دوري داره به اتمام ميرسه . ديگه طاقت ندارم . سخته ٬خيلي سخته . مواظب خودت باش تاج سرم . منتظرتم تا برگردي . دوست دارم عزيزترينم . [ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 12:2 ] [ مهرو ]
الهی قربون محمدم برم . یک ساعت و نیم پیش بهم اس داد . من امروز بهش اس ندادم ٬آخه نمیخوام با بهونه گیریام ناراحتش کنم.
باید بهش تو سفر خوش بگذره . مگه من غیر از این رو میخوام . اما پیاماش همه عطر دلتنگی میداد . دلم میخواد این دو روز هم به ی چشم بهم زدن بگذره . حالا طعم دوری رو به خوبی حس میکنم . خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده . کاش میشد فردا ی فرصت پیدا میکرد ٬ بهم زنگ میزد تا حداقل صداشو بشنوم ٬آروم بگیرم . شاید تا هفته ی دیگه نتونم باهاش صحبت کنم . پس به دلم امید ندم .آخه باز بهونه گیر میشه که چرا بهم زنگ نمیزنه . دل که با منطق پیش نمیره ٬فقط با احساسات. دوست دارم عزیزتر از جونم.چشماتو میبوسم. [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 15:14 ] [ مهرو ]
بازم ی صبح دیگه یعنی ی روز عالی شروع شد . خنده دار اما صبح که از خواب بیدار میشم میرم پشت پنجره ٬به آسمون نگاه میکنم و به خورشید ٬درختا ٬ پرنده ها سلام میگم.
اینکارو خیلی دوست دارم . همه این آفرینش بهم انرژی میده ٬مخصوصاْ حالا که عید هم نزدیکه و هوا بهاری. از اینکه خونوادم و محمدم رو دارم ٬ شکر گذار خدا هستم . کاش میشد امسال با محمدم سر یک سفره سال رو تحویل میکردم . چه آرزوی شیرینی. یعنی میشه این آرزو برآورده بشه ؟ سال دیگه با محمدم باشم برای همیشه ؟ دیروز عصر تو خونه تنها بودم . روی تخت نشسته بودم و موهامو شونه میکردم . ی آهنگ هم گذاشته بودم . با گوش دادن به آهنگ بی اختیار اشکم در اومد. واقعاْ حس نبودن محمدم رو تو اون لحظه با تمام وجود لمس کردم. قطره قطره اشک میریختمو با خدا از دلتنگیهای خودمو محمد گفتم .از دوریش ٬از خواستنش. دیشب میخواستم بهش اس ندم ولی دلم طاقت نیاورد . حدود ساعت یازده و نیم بود . رفتم تو تختم ٬ بهش اس دادم . فقط نوشتم : دلتنگتم . همین یک کلمه میتونست تمام احساسمو بیان کنه. منتظر ج بودم ٬ اما خیلی طولانی شد تا ج بده . به خاطر همین خوابم برد . ساعت یک نصفه شب بیدار شدم ٬ جواب پیامو دیدم . درسته فقط در حد سه جمله کوتاه ج داده بود ولی همین هم برام خیلی ارزش داره . از دست خودم دلخورم. با این کارام مسافرت رو زهرش میکنم ٬ دیگه میاد میگه از این به بعد به خاطر دلتنگیه من ٬ تنها مسافرت نمیره . باید کاری کنم که بهش خوش بگذره ولی بیشتر دارم اذیتش میکنم . اصلاْ امروز دست رو دلم میذارم ٬بهش اس نمیدم . سعی میکنم دلتنگیمو تا حدودی ندید بگیرم . اون طفلی خودش بهم گفت میخواد بره ٬خودمم بهش گفتم بره چون نیاز داره به تمدد اعصاب. اصلاْ تا جمعه سعی میکنم به طرف گوشی نرم . اینجوری بهتره . میگن دریا برای آدمای عاشق خیلی دلگیره مخصوصاْ شبها . نمیدونم برای محمد هم اینجوری بوده یا نه ؟ نه کاش اینجوری نباشه . دلم نمیخواد محمد به خاطر فکر کردن به من بهش خوش نگذره . خدا میدونه طاقت ندارم به اندازه ی سر سوزنی ناراحتیش رو ببینم . امیدوارم اینقدر بهش خوش بگذره که به مهرو خیلی فکر نکنه. محمد از اینکه این جمله رو نوشتم ٬ناراحت نشی قربونت برم. حالا که اینقدر ازم دوره میفهمم چقدر دوستش دارم . مواظب جون مهرو باش نازنینم .به خدا سپردمت . میبوسمت.
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 8:53 ] [ مهرو ]
خدایا دیگه نمیتونم طاقت بیارم. دارم دیوونه میشم . نمیفهمم چم شده .
دلم برای محمد تنگ شده ٬خیلی زیاد . الان بهش اس دادم .میدونم شاید عصبانی بشه ٬دعوام کنه که چرا بهش اس دادم ٬ ولی دیگه طاقت ندارم . حداقل با اس دادن به اندازه سر سوزنی دلتنگیمو اینجوری نشون میدم . اما پیامم به دستش نرسید . اونم به همین اندازه دلتنگ من هست ؟ الان کجاست ؟ به منم فکر میکنه ؟ محمد زود برگرد. فکر میکردم میتونم تا جمعه خیلی بیشتر تحمل کنم این دوری رو . اما من کم آوردم . هنوز دو روز نشده ولی دیگه نمیتونم . ای خدا تا جمعه فقط سه روز مونده ٬ ولی برای من هر دقیقش مثل یک روز میگذره . وای چرا دلم آروم نداره ؟ تمام وجودم خواستنش رو فریاد میزنه . چه جوری این دل رو آروم کنم ٬نمیدونم ٬نمیدونم.دلم گریه میخواد . مواظب خودت باش عشقم . [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 12:46 ] [ مهرو ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||