تبليغاتX
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ..
غم جدایی

امشب تو را حس می کنم در سرزمین باد ها

 

محو نگاهت می شوم تو کیستی ای آشنا

 

ای آشنا امشب چرا شعرم غریبی می کند

 

با هر که غیر از یاد تو نا آشنائی می کند

 

در عصر بی اصل و نصب،مبهوت افکار توام

 

باور کن ای آبی ترین بهر تو من جان میدهم

 

تو در نگاه تلخ من نقش خدا را داشتی

 

گلهای زیبا را تو در گلدان فکرم کاشتی

 

در خلوت زردم تو را با عشق سودا می کنم

 

تصویر خوبیها توئی حیران منم،حیران منم

 

تقدیر را در گوشه ای از زندگی ام باختم

 

با یاد چشم سبز تو ، با درد غربت ساختم

 

ای کاش من هم مثل تو محو تماشا میشدم

 

یا مثل فکر آبی ات همرنگ دریا می شدم

 

در وحشت تاریک شب گر چه تو را گم کرده ام

 

بی هیچ غل و غش ، تو را امشب ترنم می کنم

 

برهیبت نورانی ات گلها تبسم می کنند


آینه ها در چشم تو خورشید را گم می کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:8  توسط سمیرا | 

  من میدانم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک

 می نهید !!!

 

 مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که

 

سیاه بخت بودام !!!

 

    چشمان مرا باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدانند

 

که چشم انتظار از این دنیا رفته ام .

 

    دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که من به

 

 آنچه می خواستم  نرسیدم !!! 

  

  و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان

 

 بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم ...

 JPEG Image

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 8:37  توسط سمیرا | 
رویاهایمان کجا میروند!

ترسهایمان کجا میروند!

خاطرهایمان کجا میروند!

صدا زدنهایمان کجا میروند !

چگونه این همه را توی یک گور جا میدهند؟

g8.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 7:25  توسط سمیرا | 
JPEG Image
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:20  توسط سمیرا | 

 

 روي عكسا گرد و خاكه بيشتر دلا هلاكه 

قحطي گلاي پونه ست  تقديرا دست زمونه ست

عهد و پيمونا شكسته  رشته ي دلا گسسته
 
 تقويما رو ماه تيره زندونا پر اسيره

آدما يا همه مردن يا كه مات و دل سپردن 

 عصر ما عصر فريبه عصر اسماي غريبه 

عصر پژمردن گلدون  چتراي سياه تو بارون

مرگ آواز قناريمرگ عكس يادگاري

تا دلت بخواد شكايت  غصه ها تا بينهايت 

 دلاي آدما تنگه  غصه هم گاهي قشنگه

چشما خونه ي سواله مهربون شدن محاله
 
 حك شده روي هر ديواري كه چرا دوسم نداري
 
 خونه هامون پر نرده  پشت هر پنجره پرده 

تا دلت بخواد مسافر تا بخواي عاشق و شاعر 

شبا سرد و بي عروسك دلاي شكسته از شك
 
زلفاي خيبي پريشون  خط زدن رو اسم مجنون 

شهري كه سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه
 
چشماي خيره به جاده عشوه هاي نخريده

آسمونا پر دوده قلب عاشقا كبوده 

گونه ي گلدونا زرده رفته و بر نمي گرده 

 آدما بي سرگذشتن  آهوا بدون دشتن 

دفترا بدون امضا ماهيان بدون دريا

تشنه ها هلاك آبن همه حرفا بي جوابن

 نصف زندگي نگاهه بقيش همه گناهه 

خدا رو انگار گذاشتن  رو زمن و بر نداشتن 

در و ديوارا سياهه آدرسامون اشتباهه
 
شب و روزا پر عادت  وقت كه شد شايد عبادت
 
 خدا مال غصه هاته وقتي غم داري خداته 

روي آينه ها غباره شيشه ي پنجره ي تاره 

بغضا بي صدا و كاله همه از فكر و خياله 

قلك خوبيا خالي مهربونيا خيالي

قفسا پر پرنده لباي بدون خنده

نه شنيدني نه گوشينه گلي نه گلفروشي

 مرگ جشناي تولد مرگ اون دلي كه گم شد

خستگي بي اعتمادي شك و ترديد زيادي

امتحان مكرر لونه هاي بي كبوتر

مشقامون بدون امضا اسممون هميشه رسوا

نمره هاي عشقمون تك بامامون بدون لك لک

همه غايب تو دفتر مث بالاي كبوتر

 خونه ها بدون باغچه بدون حافظ و طاقچه

نه براي عشق ميلينه كسي به فكر ليلي

ديگه پشت در بسته كسي بيدار ننشسته

نه كسي نه انتظاري نه صداي بي قراري

واسه عاشقي كه ديره لااقل دلت نگيره

كاش تو قحطي شقايق  باز بشيم سوار قايق
 
بشينيم بريم تو دريا من و تو تنهاي تنها

ماهيا خيلي امينن نمي گن اگه ببينن

انقدر مي ريم كه ساحل از من و تو بشه غافل
 
قايق و با هم مي رونيم مي ريم اونجاها مي مونيم
جايي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش

نه غمش نه جنب و جوششنه صداي گلفروشش

مث اينجا ‌آهني نيست خوبه اما گفتني نيست
  
پس ببين يادت بمونه  كسي ام اينو ندونه
 
 زنده بوديم اگه فردا  وعده ي ما لب دريا 

صبح پاشو بدون ساعت كه فراموش بشه عادت
از ياد تو زيبا  وعده ي ما لب دريا 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:1  توسط سمیرا | 

دل من دنیارو باختی دل من

دل من آدمارو شناختی دل من

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:47  توسط سمیرا | 

شعري بي نام

 

چگونه بگويم

 

چگونه فرياد كنم

 

اندوه سال هاي نبودنت را

 

آنقدر از من دوري

 

كه براي رسيدن تقويم قد نمي دهد

 

اما

 

برايت مي نويسم

 

از ته مانده غرورم

 

ودل تهي

 

و چشمهاي منتظر

 

و دردي كه با ديدنت تسكين مي يابد

 

از همه وهمه

 

كه

 

 نشان نبودنت را ميدهد

 

اما

 

تمام نامه ها را

 

به

 

آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:44  توسط سمیرا | 

انتظار

 

در انتظار بيهوده گذاشتم همه چيز خود را

 

مهمترين آن غرورم

 

پيش پا افتاده ترين آن شخصيتم

 

در دام ....... افتادم

 

شكستم ،ريز شدم

 

آخرش سوزانده شدم

 

اين بود زندگي من

 

آه مرگ بر اين زندگي كه

 

جز

ناكامي چيزي در بر ندارد

 

كاش هيچ گاه به دنيا نمي آمدم

 

تا اين چنين سياه بخت نباشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:26  توسط سمیرا | 

 

۱.بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و

 چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو

 داشتي


۲. ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در

 عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي

دونيم چي رو از دست داديم .


 ۳.اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين

 كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا

اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه

 توي دل تو رشد كرده


۴. در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو

 دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلي يك عمر طول مي كشه

 تا كسي رو فراموش كرد

 


۵. دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو  چون كم كم

 افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك

لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه


۶.دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي

 خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني


۷. رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش

كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر

چي دوست داري انجام بدي


۸. آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به

 اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي


۹. به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه

كافي اميد تا خوشحال بموني

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 16:57  توسط سمیرا | 

چرا با من فقط با من نمی شه چلچراغ چشم تو روشن

چرا با تو فقط با تو نگاه من نمی شه لایق خواستن

نگاه کن من چه بی اندازه از عشق تو پر هستم

چگونه در سیاهی دو چشمای تو گم هستم

چگونه می رسم با تو به دنیای شکوفایی

چگونه می شکنم بی تو در اندوه شکیبایی

چگونه می کشم با تو به دوشم بار تنهایی

چگونه می برم بی تو امروزو به فردایی

نذار تا این همه خواستن سبب ساز جدایی شه

دلیل مرگ یک عشقه هنوز با تو خدایی شه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 16:44  توسط سمیرا | 

گفتی : که می بوسم تو را

گفتم : تمنا می کنم

گفتی : اگر بیند کسی !!

گفتم : که حاشا می کنم

گفتی : اگر از بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟

گفتم : که با افسونگری او را ز سر وا می کنم

گفتی :که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم : که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتی : که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم : که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتی : اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟

گفتم : که  صد سال دگر امروز و فردا می کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 14:12  توسط سمیرا |