تبليغاتX
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ..

لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ..

غم جدایی

JPEG Image

اونی که من نمی خواستمش ولی اون منو می خواست

بهم می گفت دوست دارم اما دوسم نداشت

اونی که اومد ادعای عاشقی کرد و پاشو گذاشت به زندگیم

حالا نه من می گم دوست دارم میگه برو بچسب به زندگیت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:36  توسط سمیرا   | 

و خداوند فرمود .......

در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .
 
او به من گفت :
 
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .
 
من نيز چنين كردم و
 
غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي !
 
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد
 
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
 
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!!
 
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟!
 
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
 
از او پرسيدم : خدايا ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
 
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
 
و خدا فرمود :
 
بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را
 
بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:23  توسط سمیرا   |